با سری سنگین و ضعفی بددلیل تنم را بر دوش گرفتم و راه افتادم.
توی راه حس میکردم سرم برای مغزم تنگ شده
خودم به خودم میگفت حتما مغزم بزرگتر شده! ولی وقتی خودم جدی میگرفت خودم به خودم میخندید
با خنده اش سرم تنگتر میشد. تنها از بین درخت های علم و صنعت خالی و تاریک گذشتم.
به مکانی رساندم که تا به حال تن بی دلم در آن با زمان مصالحه می کرد.
مکانی قهوه ای، با دری بسته که پشت درش و روی دیوارهایش صداهای اضطراب را میبینم.
تنم، ذهنم، ازاین همه دویدن و شاید فرار مزمن خسته منتظر نشسته تکرار میکند:
نمیدانم نمیدانم نمیدانم....
در کشاکش تن و ضعف و فشار ذهن، در تداوم این تکرار تکراری، از روی استیصال و درماندگی، نه از روی آگاهی
رها کردم رها رها.
رهایی فرصتی داد تا نگاهی به دلم بیاندازم، دلی که اکنون زیرین شده بود، دلی حقیقتا مظلوم.
طبلی توخالی، معلق و بدون زیبایی. نه عشقی نه باوری نه چیزی
خدایا! این منم؟
حافظه ام با رهایی مرا از دایره بسته تصمیمات و برنامه هایم بیرون تر برد
به گذشته تر ها
میبینم
زمانی را میبینم که چه باورها در دلم بود.
زمانی که زیباتر بود، ذهنی که آرام بود، تنی که امیدبخش تر بود، دلی که البته خام بود.
از بهتری گذشته کمی آرام گرفته بودم که نپایید...
تغییر صداها مرا به جایم برگرداند.
به در و دیوار نگاه میکنم
چیزی نمیبینم
اینبار حس میکنم
چه کنم چه کنم چه کنم
تکراری نو که نمیخواهمش ولی
نمیدانم نمیدانم چه کنم چه کنم ...
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
No comments:
Post a Comment