Thursday, December 25, 2008

خاتمی بیاید، خاتمی نیاید
البته من جوانم و بی طاقت. این خصوصیت جوانهاست که دوست دارند سریعتر نتیجه را ببینند. به همین جهت هم من قلباً دوست دارم خاتمی بیاید تا ببینم اوضاع کشور بهتر میشود. اما راستش را بگویم وقتی فکر میکنم میبینم اگر چهار سال دیگر هر دولتی بیاید با شرایط جهانی در پیش رو، چند اتفاق به احتمال زیاد افتادنی هستند:
1- ایران خواه ناخواه مجبور به پذیرش تعلیق غنی سازی است مگر این که تا سال آینده آزمایش زنجیره ای را با موفقیت انجام دهد و دنیا را در مقابل عمل انجام شده قرار دهد که البته چندان محتمل به نظر نمی رسد.
2- پیش از پذیرش تعلیق، فشارهایی نا متعارف بر جامعه محتمل است.تصور کنید در صورت تحریم بنزین !
3- با فروکش کردن تب نفتی در جهان، بعید به نظر میرسد بهای نفت بیش از 40 دلار در بشکه شود.
4- با اجرای سیاستهای نسنجیده در دولت نهم، تصمیماتی هستند که آثارشان در چهار سال در پیش رو هویدا می گردد.
با این دلایل و البته دلایل ناگفته بسیار بیشتر، عقل به من می گوید اساساً عدم حضور اصلاح طلبان در صحنه انتخابات همراه با بیان واضح آن، موجب ایجاد شانس حتمی در دوره بعد و همچنین تضعیف شدن شدید جناح رادیکال در جامعه میشود. و بهترین حالت زمانی اتفاق می افتد که احمدی نژاد چهار سال دیگر در خیابان پاستور لابلای شعارهای چهار سال پیش خود جان دهد.
تنها نگرانی جدی در این مورد، امکان پاشیدگی کامل اقتصاد و در نتیجه یکپارچگی کشور است.

Friday, December 19, 2008

گذشته، حال و آینده ام (این مطلب را به عنوان شرح وضعیت در پاییز 87 می نویسم)
پوسته ای ساخته ام از گذشته ام، از دوستان گذشته، از اندیشه های گذشته و از آموخته های گذشته ام. به دور خود پیچیدم و روزهاست که در آن می گذرانم. دوست جدیدی نطلبیده ام و به دنبال تغییر شرایط نبوده ام. به راستی که چقدر سخت شده لدت بردن، چقدر سخت شده شادی کردن، چقدر سخت شده جور دیگر فکر کردن و بالاخره چقدر سخت شده با خود روراست بودن.
من ماندم و تفریحم تنهایی غوطه خوردن در آب که آن هم به خاطر مشکل مالی محدود شده به هفته ای یکبار. نمی توانم بگویم از تنهایی لذت می برم فقط میتوانم بگویم از با هم بودن دچار استرس می شوم.
روزهایم شده ماندن در اتاقی 12 متری و پرسه زدن در اینترنت. دوست دارم فکر کنم. به چیزهایی که دوست دارم. حوصله کار کردن ندارم هرچند پیشنهاد کاری خوبی دارم. به آینده که نگاه می کنم چیزی نمی بینم ، به گذشته که نگاه می کنم تلاش ناپیوسته و با هدفی بزرگ میبینم که امروز موضوعیتی برایم ندارد. از روابط انسانی چیز زیادی تجربه نکرده ام ولی فکر نمی کنم به این زودیها لذت عشق را تجربه کنم.(البته اگر واقعاً لذت دارد)
از ناامیدی متنفرم، از انسانهای افسرده بیشتر. هرچند مدتی گرفتارش بودم. امیدی دارم زیاد ولی هدفی ندارم چه رسد به بزرگ بودنش. به بودن خدا باور دارم دلایلی هم دارم ولی بیشتر احساسی است نه با دلایل محکم آنگونه که برخی میگویند. فکر که میکنم میبینم دوست دارم که باشد. به کلیت اسلام پایبندم ولی نه به نشیع اطمینان دارم نه به جزئیات اسلام که میگویند. مثلاً برایم تعجب آور است که برخی به حدیث استناد می کنند. اگر حدیث مهم بود مگر خود پیامبر اسلام نمی توانست عده ای را به نگارش حدیث گمارد و آنرا نیز از ارکان دین معرفی کند تا این همه اتلاف بر سر صحیح یا جعلی بودن آن پیش نیاید؟ وقاحت تا کجا که حدیث می آورند: "از تهران بپرهیزید" تو گویی اجبار دارند اول ایمان بیاورند بعد هر چه در زندگی هست یا میخواهند باشد به آن متصل کنند و حتی به عنوان دلیل برای آن بتراشند!
ارزشی که مردم این خاک برایم دارند بس زیاد است. امروز از بیدادی که در این خاک است می رنجم. برایم عذاب آور است که امثال جنتی و کروبی سیاستمدار ما باشند. وقتی سخنان جنتی را در خطبه نماز جمعه میشنوم از تنفر پر میشوم. وقتی می گوید دختران ما که به دانشگاه میروند توقعشان زیاد میشود و این از دلایل بالا رفتن سن ازدواج است به خودم میگویم کاش احمق بودم . وقتی پایین ترین رشد افتصادی را در منطقه داریم حتی پایین تر از عمان، وقتی بالاترین تورم را در منطقه داریم حتی بیشتر از عمان، حالم از احمدی نژاد و الهام به هم می خورد. وقتی مجلس حق تفحص از قوه قضاییه را از خود می گیرد حالم از چاپلوسی آنها بهم می خورد. بسیجی ها اصرار دارند که رهبر را تنها، اسیر در بین این گرگها جلوه دهند(البته آنها که اهل فکرند و آلودگی بقیه را حاشا نمی کنند) ولی من هنوز دلیلی برای تفاوت بین او و بقیه نمی بینم و حتی مسئولیت بیشتری را متوجه او می دانم.
فعلاً یک راه برای آینده ام انتخاب کرده ام و آن سفر است. سفری تا بفهمم حق من یا حق ما چیست؟ تا بفهمم خدا چیست؟ تا بفهمم غیر مسلمانان چگونه اند؟ تا بفهمم در مراتب آگاهی، جایگاه من و مردمم کجاست.
The eye opens
On Wednesday night 2567/9/27 I had a dream. The dream was terrible and when I suddenly jumped up, I was terrified very much.
I was in a black context, no light and no aperture and no noise. In front of me a big eye, about 2 meter in 1 meter, was opened. At the moment something inside me was being pulled by a force.
I was trying to prevent from detaching of it but … I jumped up.

Friday, November 28, 2008

old and new

As everyone knows everything advents sometime and leaves another time. When new one is coming, a war will happen between new and old!
At first war always old will win. At second war they will compromise with each other. Finally it is at third war that new will win the war. %this statement is a quotation of another person%
But where & how do these new issues come from?
Do we interfere in creation of them? Or we only observe them and choose some of them?
Anyway because all of us have a kind of stationary property, we don’t like this battle and therefore avoid from encountering new.
elite persons are those who can leave some of these avoids.

Tuesday, November 18, 2008

Have you ever thought that what is the most vital thing for us?

I mean what is worthiest thing for us to live?
At first I was searching it in things like food, accommodation, civilization,… but finally I found it in different environment. I realized that food , accommodation, and needs like these can finally eliminate a person or a group of people and every thing will be finished. But instances like disappointment can deprave lives of several generation. Unfortunately I have felt this myself. People of my country had have chronic disappointment for centuries. These people trick themselves with memorials of hundreds and sometimes thousands years ago . they have lost their aplomb for some reasons and now it is very very difficult to restore them. most of them have a wretched life until death and only transfer it to next generation. Only a few of them can change their fate with scramble. When a person wants to change the situation they only say that he cannot succeed. They don’t incorporate in rehabilitating the country.
Any way I want to say that in my opinion the most important thing in life is “hope”Surely you can’t find anyone alive Without hope, albeit there are many things that are necessary for living but as I said before a few of them have as long lasting impacts as several generation and the most long lasting impact is from disappointment.

our reception from universe

people are so struggled with life that majority of them don’t look at it from outside. They look at it from inside and therefore don’t see any thing peculiar. I don’t want to speak with these people. My interlocutors are people that sometimes look at life freely. Those who ponder that what’s life?
Why living and why working?
For first writing I want to explain my apprehend from universe
In my sight whole of universe, with all of its creations are connected potentially. This unique complex has a lot of things similar. Like birth and death. I think that actually there is no difference between birth/death of a man and making/breaking of a sculpture or planting/cutting of a tree. They are all a unique fact with different seeming. This united universe is changing from mass to meaning, from solid to abstract. For example glasses, plastics, and lots of other polymers are producing and cannot replace the origins. Fossil fuels are converted to energy and gases that cannot role backed. In nuclear powerhouses mass is converted to energy… . ozone layer is destroying, earth is warming and so on. In parallel with these changes, brain of mankind is developing, genetic is improving, … with this trend I think in future people can perceive directly many things that now needs means. For example I think in future brain of man is so developed that they can feel accidents of their ancestors. Actually in my opinion we carry our ancestral experiences but or brain can’t communicate with them but in future it will happen.